منظر

معلقات سبع

به نام خدا  

شعر و ادبیّات از دیرباز در میان هر قوم و ملّتی و با هر دین و مذهبی ، رواج داشته و بیان ، به صورت نظم یا نثر مسجّع ، به مراتب از تأثیر بیشتری برخوردار بوده و مردم هم بهتر آن مطلب را پذیرفته یــا حتّی به خاطـر سـپرده اند ، حال هدف گوینده هرچه بوده (بسته به نظر گرفـتن ذوق و تمایـل مخاطب به موضـوع ) ، فرقی نمی کند. یا کلام موزون و خطابه ارزش خاصّی قائـل بوده اند ، ادبای ایـشان تحت تأثیر خشـونت بیابان یــا لطافت بوستان ، همــسفری شتـرصحراگـرد یا عبور از خرابه های قدیمــی و یادآوری هـای پردرد ، دیدن معشوقه ی زیبا و آن دلــباختگی ها ، پهلوانی و شجاعت و سباق در کــرم و شرافت ،انقلاب مصلح درونی و تأثـیر حقّ و رحمـان یا علائق عریان برونی و نفس و شیطان و ... اشعاری سروده اند که هرکدام به نوبه خود شاهکارند و دیگر غیر قابل تکرار . هدف از این مقـالـه بحــثی است پیرامون معلّـقات (معلّقات : جمع معلّـقة به معنای آویخـته و آویزان) و شاعران آنها (معلّقات هفتگانه تا ده گانه مشهورند و هفتگانه آنها أشهر) و ایشان : 1- إمرؤالـقیـس بن حـجر 2- زهـیربـن أبـی سلمـی 3- نابغه الذبیانی 4- طرفه بن العبد 5- عمروبن کلثوم 6- حارث بن حِلِزه 7- لبیدبن ربیعه 8- عنتره بن شداد 9- أعشی الأکبر 10- عبیدبن الأبرص بوده اند. ادبیّات دوره جاهلی از اواخر قرن پنجم میلادی تا ظهور اسلام (475 - 622 م ) در شبه جزیـره عربسـتان و حوالـی آن بوده و معـلّقات هم در این فاصله ی زمـانی سروده شـده اند ، البته بعضی از شاعران پـس از بعثت هم در قید حیات بوده و حتی اسلام هم آورده اند. علامـه دهخـدا درجـلد 4 ص 21177 وجـلد 9 ص 13408 و جـلد دوّم ص 2724 لـغت نامـه اش به ترتـیـب در معـنی کلمات معلّقه وسبعه ی معلقات و اصحاب معلّقات سبعه ، آورده : « معـلقه : هر یکی از معـلّقات و آن هفت قصیده بود که در ایّام جاهلی به نظم درآمده بود و در کعبه آویخته شده بود و به همین علت آن را معلّقه می گفتند (ازمحیط المحیط) . سبعه ی معلقات : عرب برآن است که در عهد جاهلیّت هفت قصـیده از هفت شاعر مقبول همـگان بود و آن هفت بر جـمع اشعار دیگر شاعران رجـحان داشت و در حقـیقت معرّف روح و نشاط حـیات عرب بود ، از این رو آنها را نوشته بر خانه ی کـعـبه آویخته و بدین مناسبت آنها را معلّقات سـبع و گاه سبع طـوال نامیده اند ، نام گویندگان و مطـلع و قصاید آنان چنـین است : (البته ادیبـان را در باره ی تـعداد گویندگـان معـلقات و نام قصاید آنان اختـلاف است و حتّی برخی منکر وجود ایـشان شـده اند) از هـفت پیـکرِ نظامی نگارش معین ص 91 و 92 . 1-إمرؤالقیس 2- زهیر بن ابی سُلمی 3- حارث بن حِلِّزه الیشکری البکری 4- لبید بن ربیعه 5- عمروبن کلثوم 6- طرفه بن العبد7- عنتره بن شداد العبسی . اصحاب معلـقات سـبع: پس از نزول قرآن از بیم رسوایی قصاید خود را پنـهانی بردند چنانکه در کتب مربـوط مشروحاً نگـارش یافته است و همین قصاید است که در السنه ی اهل علم و سبعه ی معلّقه و معلّقات سبعه مشـهور و بارهـا چاپ شده است و شرحهای بسیار برآنها نوشته اند ، عبیـد بن أبـرص و أعشی میمـون و نابغه ی ذبیـانی و هفت تن مذکور ده تن صاحب معلّقه بوده اند. (از ریحانه الأدب) » إبن خلدون در مقدّمه اش که استاد محمّد پروین گـنابادی آن را ترجمه کرده در جلد دوم ص 1242 آورده : « باید دانـست که شـعر دیوان عرب بـوده که همه ی عـلوم و تـواریخ و حکمـتهای آنان درآن منعـکس می شده است و بزرگـان و رؤسـای قـبایل عرب بـدان شیفـتگی نشان می داده اند ، چـنانکه در بـازار «عُکّاظ» برای سرودن (إنشاد) شعر حاضر می شده و هریک ازآنان شعر خود را بر بزرگان و فحـول بیان و صاحبان بصیرت عرضه می کرده اند تا بافـت یا سبک شعر آنان باز شنـاخته شود و سرانجام کار آنان به همچشمی و مفـاخره می کشیده و اشعارشان را از ارکان بیـت الـحرام (کـعبه) که جایگاه جمع گزاری و خانه ی [پدرشان] ابراهیم علیه السلام بود فرو می آویختند چنانکه این شاعران بدین امر نائـل آمده بودند : إمرؤالقیس - نابغه ی ذبیانی - زهیر بن ابی سلمی - عنتره بن شداد - طرفه بن العبد - علقمه بن عبده - أعشی و دیگر کسانی که از اصحاب معلّقات نه گانه به شمار می رفتند . و بر حسب آنچه درباره ی وجه تسمیه ی معلّقات گفته شده است البته کسانی به آویختن شعر خود از خانه ی کعبه نائل می شدند که به نیروی خویشاوندان و عصبیّت و مکانت خود در قبیله ی مضر به چنین کاری قادر باشند. آنگاه در صدر اسلام قوم عرب ازاین شیوه منصرف شد ، زیرا عموم مردم به امر دین و نبوّت و وحی سرگرم بودند و به ویژه از اسلوب و نظم قرآن سخت حیرت زده شدند از این رو از سـرودن شعر زبان دربـستند و مدتـی از تعمّق در نظم و نثر منصرف شدند و خاموشی پیش گرفتند ، تا اینکه امر دین استقرار یافت و ملـّت به راه راست خو گرفت و در تحریم و مـنع شعر آیـه ای نـازل نشد و پـیامبـرصلواه ا... علیه به شـنیدن شعر شـاعری (کعب بن زهیرصاحب قصیده ی معروف بانت سعاد) گوش فرا داد و به وی پاداش ارزانی فرمود » می توان حدس زد که شاید شاعران معلّقات بیش از ده نفر هم بوده اند و امکان دارد که شاعران دیگری هم با اشعاری از هر نظر زیبا بوده باشند که به علّت نداشتن قدرت و نفوذ قومی و قبـیله ای گـمانام مانده باشند. غیاث الدّین محمد رامپوری در فرهنگ غیاث اللّـغات آورده : «سبعه ی مـعلّقاتِ شاعران فصیـح و بلـیغ عرب ، هفت قصیده که از روی تفاخر بر دروازه ی کعبه آویخته بودند تا صادر و وارد هر دیار مشاهده نماید» اینک پس از دانستن معنی و وجه تسمیه ی معلقات از دیدگاه لغویّـون دلائل منکران وجود شاعران را با دلائل دیگر دانشمندان و اسناد و شواهد تاریخی مقایسه می کنیم. مرحوم استاد ترجانی زاده شرحی بر معلّقات نوشته که این شرح با دو مقدمه به صورت کتابی به نام شرح معلقات سبع چاپ شده و درآن مقدمه ایشان از زبان البستانی می گوید : « معلقات سبع یا هفت چکامه ی آویخته عبارت از هفت قصیده اند ، بسیاری گفته اند که این قصاید هفتگانه را بعداز آنکه در بازار عکاظ یا امـثال آن داوران مـسابقات سخنـوری رأی به رجـحان و برتـری آنها در فصـاحت داده اند به در کـعبه آویخته اند به همین جهت آن را معلّقات گویند ولی در نظر اهل تحقیق امروز این روایت افسانه ای بیـش نیست و درست آن است که این قصاید را به هفت رشته از گوهر که زیب و زیور سینه ی هفت شاهد زیبا باشد تشبیه کرده اند و بدین سبب این قصاید را سَموط هم می گویند که جمع سَمط به معنی رشته گوهـر است یا آنکه چون راویان شعر این قصاید را بر لوح حافـظه خویـش نقش کـرده اند و به خـزانه ی خـاطر سپرده اند آهنا را معلّقه نامیده اند یا به علّت آنکه این هفت چکامـه در عصری که تدوین آثار گذشته ی عرب معمول شد یعنی سرانجام دوره ی اموی و سرآغاز دوره ی عباسیان پیش از هر شـعر دیگری به قـید تعلیق و کتابت درآمده اند و مطابق اسناد موثّق و روایات صحیح هم اطلاق معلّقات بر این قصـاید پیش از این دوره دیده نشده است و موضوع آویختن به در خانه ی کعبه گویا ادعاییست بی دلیل ولی چون کعبه و فحوای آویختن به دیوار کعبه دارای موسیقی خاص و خیال انگیزی است این ادّعای بی اصل به سرعت شهرت یافته و مورد قبول عام قرارگرفته است ، ( رجوع شود به الرّوائع به قلم فؤادالبستانی چاپ سوم از منشورات الأدب الشّرقیّة جزء مخصوص به شعر جاهلی 1949 م) » ، و پس از بیان گفته ی بستانی می گوید : «به هر حال این قصاید درجهان عرب آوازه و شهرت شگفت انگیزی یافته اند و هر چه اینها از لحاظ تاریخ در ردیف نخستین آثار مـدوّن عرب هستند ولی در طول تاریخ ادب تازی همواره جلوه و امتیاز خود را حفظ کرده اند ، زیرا این اشـعار تراوش طبع عرب بادیه نشین اند و مدّتها قبل از تدوین فنون ادب به وجود آمده اند و از تکلّفات عروض و آرایشـهای مصـنوع بدیع و یجوز و لا یجوز نحو و صرف برکنار مانـده اند و بنابراین نحویان ناگـزیرند قواعد خود را بر شواهد اینها تطبیق کنند و خلل و فتور مبانی و مقرّرات خود را به میزان طبع سخن سنجان بادیه که الهام بخش ایشان فطرت و طبیعت بوده است بسنجد . باری چون اشعار دوره ی جاهـلی مستنـد و مدرک و مرجع مفردات قرآن و حدیث و اخبار بوده است علمای اسلام اهتمام مخصوص در ضبط وشرح و تحقیق این اشعار مبذول داشته اند . بنابر بیان کشف الظّنون حاجی خلیفه دانشورانی که بر معلّقات سبـع شرح نوشته اند عبارتند از : أبوجعفربن نحاس متوفـّی 338 ، أبوعلی ثعالبی 356 ، أبوبـکر بطـلمـیوسی 394 ، زوزنی 486 ، أبوزکریا بن خطیب تبریزی 592 ، دمیری صاحب حیات الحیوان 808 ». درمقدمه ی کتاب ، صفحه 10 همین کتاب استاد نوشته که : « باری یکی از ارکـان استـوار ادبیّـات عرب اشعار دوره ی جاهلی است ، زیرا فهم لغات و مفردات قرآن و حدیث و بسیاری از آثار دوره ی اسلامـی بی اطلاع بر آثار دوره جاهلی امکانپذیر نیست ، علمای لغت و نحو و صرف و بیان و عروض و غیره هـم غالباً به این آثار و اشعار استناد و استشهاد کرده اند و در واقع اساس و پایه ی ادبیّات تازی بر آثار دوره ی قبل از اسلام نهاده شده است.» این دو سطر از مقدمه که گفته ی خود استاد است با هم مغایرت دارد ، مفرداتی در قرآن وجود دارد کـه قبل از اسلام شاعران جاهلی از آنها استفاده کرده اند اما این دلیل بر مرجعیت اشعار بر قرآن ندارد چرا که قرآن به همان زبان نازل شده و کلمات آن غیر عربی نیست ( می توانید به آیه 69 سوره 31 و آیه 35 سوره 52 هم مراجعه کنید ) و اگر فهم لغات و مفردات قرآن و حدیث بدون وجود معلّقات امکانپذیر نبوده پس باید زبـان عرب قبل از اسلام با عرب پس از اسلام متفاوت بوده باشد که چنیـن نـیست ، زبـان عـربی نسبت به بسیـاری از زبانها و زبان فارسی کمتر دچار تطورات گشته ، ایرانیان پس از اسلام همچون مصریان و کشورهای دیگر هـم از مفتوحات مسلمانان تحت تأثیر دین اسلام قرار گرفته و به فراگیری زبان قرآن و احادیث پرداختـند و اکثرنوشته های خود را به همان زبان نوشتند که به غیر از دیـن أغراضـی چون نزدیک شدن به دستـگـاه حکومتی و قدرت و انجام فعّالیتهای فرهنگی و اجتماعی در این امر مؤثـر بود ، علی کـلّ این خـود باعث گردید تا در مدّت زمانی بسیار کوتاه حجم وسیعی از واژگان عربی داخل زبان فارسی شود و این زبان را دچار تغییر و تحوّلی اساسی نماید و پذیرش یا عدم پذیرش زبان و فرهنگ ملّتی از طـرف مـلّت دیگر بـه سادگی امکانپذیر نمی باشد و اینکه چگونه چنین اتّفاقی در ایران افتاده ، خارج از بحـث ما است ، با این همه زبان رسمی عربی ( زبان مکتوبات که در بین تمام اعراب یکی بوده و هست ، بر خلاف زبان عامیانه ی کوچه بازاری که بسته به محل جغرافیایی دارای لهجه های گوناگونی است ) خیلی کمتر دچـار تغـییر گشته و بیشتراصـالت خود را حفظ نموده ، بلـه اگرادّعا کنیم که اگر زبان فارسی خیلی بیشـتر متطـوّر می گـشت با وجود زبان کـردی امکـان احـیای آن وجود داشت یا بگوییم اگر شاهنامه و امثال آن نبود فارسی خیلی بیشتر از اینها دگرگون می شد سنجیده است ، به قول فردوسی : بسی رنج بردم در این سال سی عجم زنده کردم بدین پارسی امّا در مورد زبان عربی اینـچنین نیست ، و دلیل ثبات هـمیشگی زبان عربی رسمـی (قواعدی) وجود قـرآن و بعثت پیامبر (ص) وروایت احادیث نبوی و خطابه بوده و هست و این غیر قابل انکار است البته باقی ماندن هر اثر ادبی با هر زبانی باعث غنای آن زبان خـواهد شد اما اثر معلّقـات و هر اثر دیگری در عربی همچون اثر قرآن و حدیث نبـوده ، علاوه بر این فاصـله ی زمانی مابیـن سرایـش معـلّقات و نزول قـرآن و پیدایش اسلام زیاد نبوده بدینگونه که بعضی از شعرای معلقات پس از بعثت هم بوده و حتّی مسلمان هم شده اند ؛ از نظر ادبی هم بیشتر فنون و صنایع ادبی ، عروض ، قافیه ، بیان ، بدیع ، بلاغت ، صرف و نحو و ... پس از اسـلام توسـط دانشـمندان مسلمـان ( أبوعمروبن علاء ، خلیل بن أحمد ، أخـفش ، سیبـویه ، أبوالعلاء المـعرّی و بسیاری دیگر ) کـه بسیاری از ایشان ایرانی هم بودند تدوین و یا اصلاَ به وجود آمدند چه قبل از آن این علوم به شکل امروزی نبوده ؛ شرح نویسی بر معلّقات هم زیاد بوده مانند آثار ادبـی زیبـا و به یاد مانـدنی ملـل دیگر و این دالّ بر مرجعیّت این قصاید برای قرآن نیست چراکه دلیل تدوین گسترده ی علوم لسانی به منظور فهم بیشتر پیغام وحی و احادیث نبـوی و اثـباث ادلـه ی فقـهی بوده و اعـراب خود از این امر بی نـیاز نبودنـد چه رسـد به مسلمانان غیر عرب که دلیل است بر مرجعیّت قرآن و حدیث در زبان عربی ؛ شاعران هم در ابتـدای بعثت از سرودن شعر لب فروبستند تا زمانی معلوم گردید که شعر سرایی مانعی ندارد و ازآن پس شعر سـرایی با اغراضی دیگر و اسلوب و آهنگی دیگر از سرگرفته و بر حسب موضوع و محتـوی شعـرهای بی نمونـه ای سروده شد مانند اشعار عرفانی إبن فارض . در تاریخ تمدن ویل دورانت جلد چهارم صفحات 202 و 203 و 204 نوشته شده که :« بهترین قصائد قراءت شده در این بازار (عکاظ ) را با حروف زیبای براق می نوشتند که قصاید طـلایی نامیده می شـد و در خزائـن امیران و شاهان به عنـوان آثـار گرانبـهای جاوید ، ضـبط می گـشت . اعـراب این قصـیده ها را « معلقات » نیز می گفتند زیرا قصائد برنده مسابقه را چنانکه از روایتهای مکرّر برمی آید ، با حروف طلا بر حریر مصـری ثبت می کردند و بر دیوار کعبه می آویختند . از معلقات عصر جاهـلیت هفت قصیده بر جاست که تاریـخ آن به قرن ششم میلادی می رسد ، اینها قصیده های طولانی هستند با وزنـهای مختلف که معمولا از عشق و جنگ سخن می رانند . یـکی از این قصائـد معلقـه ی لبیـد است ، از سرگـذشت جـنگاوری سخن به میـان می آورد که زنش را در روستا ترک کرده است و همینکه از جنگ به سوی خـانه باز می گـردد ملاحظـه می کند کـه همـسرش خانه را رها کرده و با مرد دیـگری رفته است ، لبیـد این منظـره را چنـان مـؤثر نقـل می کند که حرارت و هیجان سخنش کمتر از گولدسمیت نویسنده ی ایرلندی نیست و در فصاحت شعر و قوت تعبیر از او سبقت می برد . در معلقه ی إمرؤالقیس اشـعاری هست که از عشـق شهـوت آلـود اعـراب سخن می راند ، شاعران عصر جاهلیت اشعار خود را هتمراه نغمته های موسـیقی انشـاد می کردند ، شعـر و موسیقی به هم آمیخته بود و نای و عود و دف را از همه ی ابزارهای موسیقی بیشتر دوست داشتند. » در کتاب الفهرست إبن ندیم هم از أبوعمرو و أصمعی و خالد بن کلثوم و محمد بن حبیب به عنوان راویان اشعار إمرؤالقیس نام برده شده که گویا ابوسعید سکـری قابـل قبول تر و مجـمو عه اش بهـتر بوده ، در این کتاب نام راویان دیگر شعرا هم ذکر گردیده و در اینجا نیازی به آوردن آن نمی باشد. شادروان استاد ذبیح ا... صفا در جلـد اوّل تـاریـخ ادبیّـات ایران می نویسد : « در تمام دوره ی جاهلیّت و مدتی از اوائل عهد اسلامی عرب احساس حـاجتی به تحقیق و تدوین علوم نحو و لغت و صرف و اشتقاق نمی کرد اما در دوره ی اسلامی به جهاتی که ذکر می شود حاجت مسلمانان به آموختن قواعد زبان عربی و تدوین آن قواعد آشکار شد و اهمّ این علل و اسباب عبارت است از 1- حاجت مسـلمانان غیر عـرب به فراگرفتن زبان عربی برای درک معانی قرآن و احادیث و اخبار 2- حاجت عدّه ای از افراد ملل غیر عرب خاصه ایرانیان به دانستن زبان عربی برای ورود در خدمات سیاسی و دیـوانی و علمـی و اجتماعـی در نـزد خلفا و امراء حکام و رجال دیگر. 3- انتقال تازیان به شهرها و توقّف در آنها و درآمیختـن با مـلل غیر عرب و شیـوع لحـن در میان ایشـان و قراءات غلط آیات و احکام و اشعار و نظایراین امور » عرب قبل از اختلاط با غیر عرب زبانی با اصات تر داشت که امروز هم شاهد گونه گونی لهجه های عرب زبانان هستیم که باعثش اختلاط با ملتهای دیگر بوده و تصورتغییر لهجه ی بچّه ای کـه از پـدری عـرب و مادری غیر عرب یا بالعکس از مـادری عـرب و پـدری غیر عرب به وجـود آمده باشـد متشکل نیست ، اما وجود قـرآن و فرمـوده های پیـامبرصلواه ا... علیه و استـفاده ی همه مسلمانان از آنها متوجب ثبـات زبان عربی قواعدی که مکتوبات با آن نوشته می شود گردید . امّا نظر فؤادالبستانی و دکتر طه حسین نویسنده ی مشهور مصری هم خالی از مغایرات با اسناد مستند نیستند ، نظر بستانی را استاد ترجانی زاده در مقدمه کتابش آورده که قبلاً ذکر شد ، در اینجا دلائلی که طه حسین با توسّل به آنها منکر وجود شاعران معلّقات شده را مورد بررسی قرار می دهیم : 1- آنچه به نام شعر جاهلی به دست ما رسیـده به لـغت عدنـانی و لهـجه ی قریـشی است و لغت عـدنـانی در بسیاری از موارد با لغت حمیری فرق داشته و حال آنکه شاعران جاهلی تقریباً همه از غیر قبیله ی قریش و از مردم یمن بوده اند. 2- مبارزات سیاسی و کشمکشهای حزبی در صدر اسلام بسیاری از شاعران اسلامی را به جعل و انتحال شعر واداشت آنگاه این مجعولات را به اجداد خود در عصر جاهلی نسبت دادند تا گذشته ی درخشان خود را به رخ مخالفان کشند. 3- اعتقادات دینی شعرای اسلام را واداشت تا هرچه را با تعـلیم قــرآنی مخالـف بود بزدایند و برای اثبـات صدق رسالت پیامبر صلواه ا... علیه از زبان شاعران جاهلی اشعاری نقل کنند. 4- قصّه گویان گاه اشعاری جعل می کردند و به قهرمانان قصّه ی خود نسبت می دادند. 5- رقابت علماء و رواه در حفظ اشعار و بیرون کشیدن قواعد صرفی و نحوی از آنها ، گاه به جعل اشعار از زبان شاعران کهن وادارشان می کرد تا بدان استشهاد کنند و ادعای خود را بر کرسی بنشانند 6- اسطوره های گوناگون و روایات متناقضی که بر زندگی بعضی از شعرای جاهلی چون إمرؤالقیس سایـه افکنده ، موجب آن شده که وجود آنها مورد تردید قرارگیرد. حناالفاخوری در مورد این دلائل در تاریخ ادبیّات عرب می گوید : « البته نظزیّات فوق خالـی از حقیقتـی نیست ولی هم مبالغه آمیز است و هم بی آنکه متّـکی به دلائـل نیرومـندی باشد درباره ی همه ی شـعرها و شاعران عصر جاهلی حاوی حکمی کلّی است که مـی توان آن را با پاره ای از شعر جاهلی تطبیق داد نه بر حتّی تمام یک قصیده یا همه ی اشعار یک شاعر زیرا : 1- زبان ادب جاهلی همان زبان نمونه ای است که لهجه ی قریش بر آن غلبه داشت و این زبان درآن زمان درمیان همه ی قبایل عرب رایج بود مخصوصاً ساکنان عربستان شمالی و مرکزی همچنان که گفتیم آن را می فهمیده اند . بنابراین اگر شعری در این لهجه به یکی از شاعران قبایل یمن مانند إمرؤالقیس نسبت داده شود در صحت آن جای تردید نیست . 2- همه ی شعر جاهلی در فخر و مباهات نیست بلکه قسمت أعظم آن در مسائـل و أغـراض دیـگر است ، حتّی گاه شاعری چون شَنفَرَی و طرفه زبان به هجو قبیله ی خود گشوده اند. 3- تأثیر دین اسلام تأثیر اندکی است و اشعاری که حاوی بشارت به ظهور اسلام باشد در این عصر اندک است و از چند بیت تجاوز نمی کند ، بی آنکه دلیلی بر صحت انتساب آنها باشد . 4- ادبای قدیم عرب از جعل و انتحال راویان شعر آگاه بوده اند و به اصلاح اشعاری که ازآنها روایت شده همّت گماشته اند بنابراین آنچه از ادب جاهلی که به ما رسیده بیشترش صحیح است . 5- اختلاف رواه در مورد زندگی یک شاعر نه تنها نمی تواند دلیل عدم وجود او باشد ، بلکه خود بر وجود او دلالت می کند. 6- ادب جاهلی به شیوه ی علمی و فنّی مورد نقّادی واقع شده و در پرتو قوانین نشـو و تطـوّر شخـصیتـهای ادبی آن تحت بررسی قرار گرفـته اند و به وسایل صحیح مـنطقی بیـشتر آن به اثـبـات رسیـده است . زیرا نمی توان ناگهانی چنان شخصیتهای جذاب و زنده ای را جعل کرد ، که بعید به نظر می رسد انسانی چنان آثار زیبا و ارزنده ای خلق کند ، آنگاه آن را به دیگری نسبت دهد و خود را ازآن محروم گرداند. تطوّر زبان مضری و اختلاط حِمیَری با عدنانی و لهجه های قبیله ای و وجود یک زبان رسمـی برای تمـام عرب و وجود بازارها خصوصا بازار عکّاظ مشهورترین و مهمترین اسواق که در نزدیکی مـکّه و مجنـه از آغاز ذیقعدة تا بیست روز یا یکماه برگزار می شده و درآن قبایل عرب گرد می آمده و با إنـشاد اشعـار و مفاخره بر یکدیگر و خرید و فروش می پرداختند ». پس از آن جهت مراسم حجّ که یادگار دین ابراهیم و اسماعیل بود می رفتند ، اما حجّی که تحریف شده بود وعبادت و قربانی که برای بتها بود . مورخان و از جمله آنها جرجی زیدان در کتابش یعنی تاریخ تمدن اسلامی گویند : « تا سال 129 هجری هم این سوق برپا می شده است اما آن رونق و جایگاه اولیّه ی خود را از دست داده بود » توانگری قریش از هر لحاظ هم موضـوعی است که طه حسین نادیده گرفته ، اما آیا این نادیده گرفتـن و آوردن آن دلائل از روی غرض یا افراط در شکّاکی بوده ، بماند. شهر مکه از قدیم الأیّام ( همان زمان که اسماعیل (ع) در میان اعراب ماند و شاید قبل آن هم ) محلّ آمد و رفت قبایل مختلف بوده و کعبه که دراین شهر قرار دارد مرکز عبادت و به جاآوردن حجّ و کلیدداری و پرده داری کعـبه هم به دست قریش قبیله ای از هر جهت با نفوذ و قدرتمند بود ، هر سال کاروانها ی بسیاری به این شهر روی می آوردند و قبل آن در ذی قعده در سوق عکـاظ و در قلمرو قریـش به نطـق و انشاد می پرداخـتند و این داوران بودند که برترینها را انتخاب می کردند که بسیاری از ایشان هم از قریش بودند . حـناالفاخوری درسه جای کتابـش به این سه نکـته اشـاره کرده که: « 1- بزرگان و اشـراف برای خرید و فروش یا مفاخرت یا فدا دادن و آزادساختن اسیران یا داوری در خصومات و یـا ادای حـج درآنـجا گـرد می آمدند .2- قریش نه تنها در وحدت بخشیدن به زبان قوم عرب مؤثر بود بلکه در تهذیب زبان خود هم می کوشید بدین طریق که غالباً واژه هایی را که تلفظشان آسانتر و یا خـوش آهنگتـر بودند از قـبایل دیگـر می گرفت و بر زبان خود می افزود . اعراب زبان قریش را تقلید می کردند و شاعـران و خطیـبان واژه های خویش را از این زبان برمی گزیدند زیرا مهمترین بازارها در سرزمین قریش دایر می شد و داوران بیشـتر از میان آنها انتخاب می شدند . شعر از سرزمین قریـش به دیـگر سرزمینـهای عرب مـنتشر می شد و لـهجـه و اسلوب قریش را به همراه خود نشر می داد ، بدین طریق یک زبان رسمی که کاملاً به زبان قریش نزدیک بود پدید آمد. 3- اکثر آثار منظوم و منثور عصر جاهلی از میان رفته تا آنجا که أبوعمروبن علاء (770 م - 154 ه) می گفت : آنچه از سخن اعراب به شما رسیده بس اندک است اگر فـراوان به دست شـما می رستید به دانـش و شعر بسیار دست می یافتید و این بدان سبب است که بسیاری از این آثـار به حافظه سپرده نشده بوده اند و آنچه که راویان شعر ازبر کرده بودند با کشته شدنشان در جنگها و فتوحات از میان رفته است » این موضوع که چون قریـش عدنـانی ( عرب شده . چند صد سـال قبل از ظهـور اسلام ) بـوده اند در مقابـل قحـطانیهـا و حمیریها از زبان و ادبیات ضعیفتری برخوردار بوده باشند مقنع نیست چون عدنانیها از زمان اسمـاعـیل نـبی صلواه ا... علیه یعنی چند صد سال پیش از سرودن معلقات عرب شده بودند و تا آن زمان در زبان و ادبیات نه تنها از جنوبیها عقب نمانده بودند بلکه از هر نظر دیگر از ایشان جلوافتادند و این داوران قریـش بودند که برتر را معرّفی می کردند ، مانند ایرانیان که درقرون اولیّه اسلامی در بسیاری از علوم لسانی از خود اعراب جلوزدند و مثل مصریها که اکنون بیشتر مکتوبات عربی متعلّق به آنهاست و مثل آمریکای تازه که ادبـیّات انگلیس و... را تحت تأثیر خود قرار داد و امروز لهجه ی کمتر اصیل آنهاست که غالب است با این تفاوت که در مقایسه زبان قریش ازامتیاز اصالت هم برخوردار بوده است ومانند ... . در تاریخ تمدّن اسلامی جرجی زیدان درباره ی معلقات در صفحات 203 و 204 آمده که : « اعراب قلم را از نی می ساختند و مرکب که آن را مداد می گفتند را از ذغال و یا گرد سیاه دیگر تهیه کرده مایع لزجـی مثل صمغ و مانند آن به آن می افزودند . اما کاغذ اعراب در ابتدا پوست بود که آن را رق می گفتند ، گاه هم روی پارچه می نوشتند و مشهورترین آن پارچه ی بافت مصر به نام قباطی بود و معلقات سبع پیـش از اسلام بر روی همان پارچـه نوشتـه شده بود و هـرگاه پارچـه یا پوست به دست نمی آوردنـد روی چوب یا استخوان یا سنگ و یا سفال و مانند آن می نوشتند. پیش از اسلام عادت عربها براین بود که بـهترین اشـعار خود را به آب زر نگاشـته بر دیوار خانه ی کعــبه می آویختند و تا شعر نیکوتری نمی یافتند آن دیگر را بر نمی داشتند و تا نـزول قرآن مـجید مدت زمانی هفت قصیده به نام معلقات یـا مُذهبـات سبع در دیوار کعبـه آویخته بود » و در صفحات 428 و 429 تاریخ تمدن اسلامی زیدان درباره ی بازار عکاظ و نوشتن معلقات با آب طلا و آویختن آنها از کعبـه و أغراض برپایی عکاظ مفصل توضیح داده و اشاره شده که هرگاه نابغه ی ذبیانی به بازار عکاظ می آمد سراپرده ای از چرم قرمز برای او می افراشتند و شاعران اشعار خود را در محضر او می خواندند و هر شعری که از همه برتر بود آن را با آب طلا نوشته در عکاظ و یا در کعبه می آویختند. مرد و زن در عکاظ حضور داشتند و مفاخرات معروفی هم داشتند ، من جمله مفاخره ی خنساء و هند همسر ابوسفیان که پس از کشته شدن پدر و برادرش قصد مفخره با خنساء را داشته و گویا خنساء با چند بیت او را به عقب رانده . ازکلام فؤادالبستانی آنجا که گفته موضوع آویختن معلقات به کعبه آهنگین و همراه با موسیقی بوده و برای همین هم مشهور شده و افسانه ای بیش نیست پیداست که ایشان بدون قائل شدن ارزشی برای اسناد تاریخی موجود ، نظر خود را ابراز داشته .! یکی از مهم ترین کتابهـایی که در دســترس می باشد و از قـدیمـی ترین کتـابهاییست که در این زمینه نوشته شده جمهره اشعارالعرب از أبــی زید محمـد بن أبی الخطاب القرشی متوفی 170 هجری است . اهمیت این کتاب قدمت آن است واینکه أبو زید القریشی در سالهای نزدیکتر به زمان شاعران معلقات سبع زیسته وهم عصر حمادالراویه بوده ، مؤلف کتاب نوشته که زبده ی اشعار جاهلیت 49 قصیده است از 49 شاعر باقیمانده و به هفت مجموعه تقسیم می شود که هر قصیده لقب مخصوصی دارد : معلقات ، مجمهرات ، منتقیات ، مذهبات ، مراثی ، مشوبات ، ملحمات . دراین کتاب که مرجع بسیاری از محققان پس از ابو زیـدالقریشی بوده ، شاعـران عرب تا آن عصـربه هفت طبقه تقسیم شده اند: طبقه ی اول:اصحاب معلقـات واین اطـلاق می گردد برقصـائد هفتـگانه یا ده گانه جاهلیت ، هفت قصیده ی برگزیـده از شعـر قدیم که با آب طلا در طـومارهایی نوشته و بر پـرده ی کـعبه آویزان می کردند و اصحاب این طبقه : 1- إمرؤالقیس 2- زهیربن أبی سلمی 3- نابغه الذبیانی 4- أعشی 5- لبیدبن ربیعه 6- عمروبن کلثوم 7- طرفه بن العبد 8- عنتره بن شداد ، بوده اند . این کتاب طبقه ی دوم را جزء اصحاب مجمهرات ، طبقه ی سوم را اصحاب منتقیات ، طبقه ی چهارم را اصحاب مذهبات ، طبقه ی پنجم را اصحاب مراثی ، طبـقه ی ششم را اصحاب مشوبات و طبقه ی هفتم را اصحاب ملحمات قرار داده و نام ایشان را هم به ترتیب ذکر کرده و ایشان شاعران عصر جاهلی و هم شاعران صدر اسلام هستند ، تا حدود سال وفات مؤلّف یعنی 170 هجری قمری . در صفـحه ی 105 همین کـتاب جمهـره نظر شاعـران دیگر عرب را درباره ی صاحـبان معلقـات آورده ، شاعرانی که همه قبل از حمادالراویة زیسته اند و نوشته : « فرزدق گفت : شاعرترین مردم أمرؤالقیس بوده - جریر گفت : نابغة بوده - أخطل گفت : أعشی بود - إبن أحمر زهیر را شاعرترین می دانست - ذوالرّمه گفت : لبید أشعر شعراء بود - إبن مقبل گفت طرفة بود - کمیت گفت : عمروبن کلثوم شاعرترین بود [و در ادامه أبوزیدالقرشی گوید :] والقول عندنا ما قال أبوعبیده : إمرؤالقیس ثمّ زهیر و النابغه و الأعشی و لبید و عمرو و طرفه » إبن عبد ربه هم درصفحه ی 103 جلد ششم العقدالفرید گوید : «فقد أسقط من اصحاب المعلقات الأعشی و النابغه و أثبت عنتره و الحارث بن حِلّزه » و همین را زوزنی هم در شرحی که بر معلقات نگاشته آورده است . از ادبای متقدم و متأخر و قبل از همه ی آنها أبوجعفر النّحاس متوفی 338 ه ق منکر وجود شاعران جاهلی شده اند ، یا شعر ایشان را به دیگران نسبت داده اند اما شمارشان بسیار اندک است و دلائلشان هم سست ، (نسبت انکار آن شاعران مثل آن است که عده ای که از علم وآگاهی هم برخوردارند و دارای مدارک عالیه ی تحصیلی و معروفیت تمام هم باشندمنکر وجود فردوسـی باشند و تمام شاهنامه را به دیگران نسـبت دهند ) ابـن خـلکـان درباره ی أبو جعفر النّحاس طلایه دار نسبت دهندگان اشعار به حمادالرّاویه و شخص حماد می گوید : « حماد الراویه ، إبن میسره الشیبانی مکنّی به أبوالقاسم از مشاهیر ادبا بود و بسیاری از اشعار عرب را از بر می دانست و از اینرو به لـقب راویه شهرت یافت ، در عصر اموی و عباسی می زیسته و در 165 ه ق درگذشت . صاحب معجـم الأدبـا گوید : هیثـم بن عدی گفت : مردی را داناتر به کلام عرب از حماد ندیدم . أصمعی گفت : حماد داناترین مردم بود هرگاه بر شعر نمی افزود یا از آن نمی کاست . چه وی متهم بود به اینکه شعر می گوید و به شعرای عرب می بندد . أبوجعفر النّحاس ذکر می کند که : حماد آنکس است که سبعه ی طوال را گرد کرد و آنچه مردم گویند که آنها به خانه ی کعبه آویزان بود اثبات نشده » در باره ی اینکه راویان به منظور اثبات اصالت اجدادشان یا خبر دادن ظهور اسلام توسـط آنها در سالـهای قبل اشعاری را سـروده باشنـد و به شاعـران جاهـلی نسبت داده باشنـد ، باید گفت که اولاً اگـر نام شاعران جاهلی از قبل هم بوده پس باید دارای آثاری شایسته و درخور معروفیتشان بوده باشند ، ثانیاً از میان شاعران دیگر عصر جاهلی بودنـد کسانی که هـدف شعرشـان اجتـماعی تر و پندآمـوز بوده ، اما بـهتر است به بـیان اغراض شاعری این دوره بپردازیم تا روشن تر گردد . أغراض شعر جاهلی عبارتند از : مدح ، هجا ، رثا ، وصف ، فخر ، خمر ، حماسه ، غزل ( بیشتر عشق از هر گونه ) ، حماسه (جنگ و ... ) ، زهد و حکمت . إمرؤالقیس شاعر وصف و غزل ، طرفه شاعر تشأوم ، عبید شاعر وصف ، حارث شاعر فخر و حماسه ، عمروبن کلثوم شاعر فخر و حماسـه ، نابغه شاعر وصف و مدح ، زهیر شاعر وصف و حکمت و بودندأعشی شاعر موسیقی و خمر بودند . شعر جاهلی بهترین نمونه شعر عرب محسوب می شده و با وقـوف بر اطـلال و دمن و گریـه بر آثار و نشانه های محبوب آغاز می شود . سادگی ، وضوح ، عدم تکلّف ، ضعف در خیال ، متانت در اسلوب ، پرهیز از الوان لفظ و معنا و محسنات و فاقد وحدت موضوع بودن از ویژگی های این شعر است . اینها همه دلایل واسناد مستندِ معتبر موجودی هستند که همه قبل از حماد الـراویـه بوده اند ، که این ادعای خود حماد هم نیست بلکه ادعای أبوجفرالنّحاس متوفـی به سال 338 ه ق و دیـگران است . درست که شعر ونثـرجاهتلی از زبـان رواه به ما رسیـده و کـارایـشـان هـم آن بـود که به سخـن ادیبـان گـوش می دادنـد وشعرونثرشان را به خاطر می سپردند وحماد الرّاویه هم یکی ازآن راویان بوده وشاید بسیاری از اشعار را هم روایت کرده ، اما قبل از وی هم راویانی بوده اند که این اشعار را نقل کرده اند و مردمان قبل از حماد هم در مورد آنها رأی و نظر خود را ابراز داشته اند که بسیاری از آن آراء اکنون هم باقی است ، پس غیـر ممکن است که همه ی این اشعار یا تمام یک قصیده از آنها که به علّت زیبایی خاصی که دارند همچـون آثار دیگر از ملل دیگر می توان نام رشته گوهر و مروارید را هم بر آنها نهاد ، از حماد الراویه یا جاعلان به منظور فخر و تبلیغ بوده باشد ، چرا ؟ به چند دلیل از قبیل ایـنکه هرکسی که بتواند چنین اشعاری را به ایـن وسعت و زیبایی بسراید محال است که خود را از تعریف و تمجـید و فخر و مباهـات فـراوان آن در زمـان حیات و در طول تاریخ محروم کند ، و اینکه در تمامی قصاید معروف معلقات که شرحها بر آن نوشته شده حتّی چند بیت هم پیدا نمی شود که هدف آن ابیات اثبات وجود بحث مبعث در قبل از اسلام توسط اجداد اعراب پس از اسلام باشد ، ضمناً در کتب آسـمانی مردمان همـسایه و نـزدیک یعنی یـهودیان و مسیحیـان (تورات و انجیل) اطراف طائف و خیبر و ... ، و روایات عربهای موحد و بر دین حنیف خود به اندازه خبر ظهور پیامبر خاتم از میان عرب مشهور بود و حتی اعراب بت پرست هم با آن اخبار ناآشنا نبودند . راوى و عالم به علوم روایتى همچون علم أنساب در میان اعراب در هر زمانى وجود داشته و شنیدن قولیات و داستانهـاى حکیمانـه در میان اعـراب رایـج بـوده ، به طور مثـال مى توان دو نمونه را یـادآور شـد ، اوّل درخواست حسان بن ثابت أنصارى براى هجو کفار از پیامبر صلوة ا... علیه و موافـقت و پیـشنهاد ایشـان در مورد یارى گرفتن از خلیفه ی اول أبوبکر رضی ا... عنه که در میان قریش معروف به عالم به علم انساب بود ، دوّم ادیب بودن سُکینة بنت حسین بن علی علیهم السلام و علاقه اش به شعر و ادبیات تا جایى که یکى از شروط موافقت با ازدواجش را اجازه شرکت در مجالس ادبى قرار داده اشاره کرد. (وى راوى احادیث نبوی هم بوده و آنها را از زینب س و حضرت علی ع روایت کرده ، راوی حدیث حَمَلَتهُ القرآنِ عُرَفَاءُ أهلِ الجَنَّة ، سکینة است ، أخرجه الطبرانی فی المعجم الکـبیر 3/144 و الهیثمی فی مجمع الزوائد 7/161 و الهنـدی فی کنزالعمال 2281 و 2464 . در سیرة ابن هشـام و اعلام النـساء ابن عساکر مفـصلا آمده ) محمد بن ابی الخطاب القرشی گوید : أبوعبدا... المفضل بن عبدا... المحبری گفت : از پدرم درباره ی اول کسى که شعر گفت پرسیدم ، او هم این ابیات را برایم خواند : تَغَیَّرَتِ البلادُ ، وَ من علیهَا فَوَجهُ الأرضِ مُغَبَرٌ قَبِیحٌ تَغیّر کلُّ ذِی لــونٍ و طعـمٍ و قلّ بَشاشَةَ الوَجهُ الصّبیحُ اهمیت شعر و سخنورى در میان اعراب قبل و بعد از اسلام ، و اینکه محال است چنین قومى نزدیـک به دو قرن از روایـت اشـعارآن هـم اشـعارى همـچون معلقـات لب فرو بندند تا زمان حـماد و وى هم ازافتـخار و بالندگى به سرودن تمام این آثار خود را محروم کرده باشد ، غیر ممکن می نماید . به این دلائل روشن و مستند در مقاطع زمانى مختلف بسنده مى کنیم و به بررسى وضعیت شعر و شاعرى در عصر پیامبر صلواة ا... علیه و اثبات ادلات به وسیله احادیث مى پردازیم. بعضیها در مورد شعر و شعر گویی به اکراه می نگرند و دلیلشـان هم آیات آخر سـوره ی شعـراء است البته بعد از این آیات کامل و واضح مسأله روشن گردیده و ابهـامی در این مورد نمانده . در آیه ی 224 و 225 و 226 این سوره خداوند می فرمایـد : « شـاعـران کسـانی هستـند که گـمـراهـان از آنان پـیروی مـی کنند ، آیا نمی بینی آنها در هر وادی سرگردانند ، و سخنانی می گویند که عمل نمی کنند » اگر این سوره در اینجا به پایان می رسید معنی منع شعر از آن استنباط می شد اما خداوند متعال در آیه آخر 227 شعر و شاعر نیک و بد را جدا فرموده اند : « مگر کسانی که ایمان آورده و کـارهـای شایسـته انجـام می دهند و خدا را بسیار یاد می کنند و به هنـگامی که مورد ستـم واقـع می شوند به دفـاع از خـویـشتن بر می خیزند ، آنها که ستم کردند به زودی می دانند که بازگشتشان به کجاست » شاعران گمـراه و دروغگو آنان هستند که اشعـاری را می سـراینـد و ادعـایـی دارند که خود بـدان عـمـل نمی کنند (درست مانند خطیب یا عالمی بی عمل ، اما چون تأثیر شعر به مراتب بیشتر است تأکیـد بـر آن هم طبیعتاً بیشتر خواهد بود) و هدفشان از شعر منفعتی است که اگر نسیبشان نشود و کسی بر آنها بـشورد و خطر را احساس کنند ، تسلیم و از عقیده شان بر میگردند اما دفاع کننده شاعر معتقد است و اگر کسـی هم به او ستم کند از عقیده و آرمان خود دفاع می کند . پیامبر خدا صلواه ا... علیه هم مانع از سرودن شعر نشدند ، حتّی زمانی که کـعب بـن زهیـر قصیده ی مشهور بانَت سُعاد را سرود و در خدمت ایشان آن را خواند ، وقتی به بیت إنَّ الرَّسُول لَنُورٌ یُستَضَاءُ بِهِ مُهَنَّدٌ مِن سیُوف الهِندِ مسلُولُ رسید برد یمانیشان را به کعب بخشیده وی را فرمودند که به جای سیف الهنـد سیـوف ا... را در شعـرش به کار برد و کعب هم همان را انجام داد ( مُهَنَّدٌ مِن سیُوف ا... ِ مسلولُ ) . این قول معروف است و در بسیاری از منابع معتبر آمده و دیگر در اینجا ذکر منبع و مأخذ آن ضرورتی ندارد. روایت دیگری که در تاریخنامـه طبری هـم بـدان اشـاره شـده مکمـل این مبـحث است که وقتـی در جنـگ ذی قـار اعراب با ایـرانیـان می جنگیدند رمز جنگ را استمداد از نام پیامبر صلواة ا... علیه قرار دادند و گفتند اگر او واقعاً پیامبر خدا باشد ما پیروز خواهیم شد و اسلام می آوریم ،همان هم شد و پیامبر صلواه ا... علیـه که این خبـر را به یارانش داده بودند ، فرمودند : أنا النّبیُ لا کَذِب أنابنُ عبدُ المُطّلِب حال حدیثی را از پیامبر صلواة ا... علیه نقل می کنیم که ایشان فرمودند : « أًصدَقُ کَلِمَـهٍ قَالَهَـا شَاعِرٌ کَلِمَـهُ لَبِیدٍ : أَلا کُلُّ شَیءٍ مَا خَلا ا...َ بَاطِلٌ . وَ کَاد أُمَیّةُ بنُ أبِی الصَّلت أن یُسلِمَ . ( راست ترین شعری که یک شاعر سروده است شعر لبید است که گفت : بدانید که هر چه هست به جز خدا از بین رفتنی است ، أمیة بن ابی الصلت از شعرای جاهلیت ، نزدیک بود در اثر آن مسلمـان شود ) أخـرجـه الـبخاری فی : 78 - کتاب الأدب : 90 باب ما یـجوز من الشّعر و الرّجز و الحداء و ما یکره منه . فی اللّؤلؤ و المرجان حدیث 1454 ، در کتب امامان بخاری ، مسلم ، إبن ماجه و أحمد حنبل ، احادیث رقم 3553 ، 4187 ، 3757 و 7079 آمده . و باز درباره ی لبیـد بن ربیعه گفته شده که : او أفضـل شاعران در جاهلیت و اسـلام بود و نسبت به دیگـر شاعران در اشعارش کمتـریـن لغـو ( بیهوده گویی ) بوده ، او بیش از صد و چهل سال عمر کرده : وَ لَقَد سئِمتُ من الحیاهِ وطولِها و سؤالِ هذا النّاسِ : کیفَ لَبِیدُ ؟ غَلَبَ الزّمان ، و کان غَیرَ مُغَلَّب ، دَهرٌ طَویلٌ دائِمٌ مَمدُودُ یــومٌ إذا یــأتـــی علـیَّ ، و لَیلــهٌ و کلاهُما بَعدَ انقضاهُ یَعُودُ ودر پایان نوشته که : « ثمّ أسلم و حسن إسلامُه و جَمَع القُرآنَ و ترکَ قولَ الشِّعرِ ». در جمـهره اشاره شده که : أزدی از إبن الأعرابی از مالک بن أنس از هشام بن عروة از پدرش نقل کـرده است که پیامبر خدا صلواة ا... علیه فرمودند : إنَّ مـن الشّعر لـحکـمه ، و إنّ من البیان لسـحرا . این لفظ در سـنن إبن ماجه حدیث شماره 3755 و در لطائف الأمثال و طرائف الأقوال رشید الدین وطواط متوفی 573 بدان صورت : ( إنّ مِن الشّعر لَحکما و إنّ من البیان لسحرا ) هم آمده . باز در جمهرة آمده که محمد بن عثمان گفت : حسن بن داود جعفری از عائشة التیمی روایت کند که پیامبر صلواه ا... علیه فرمودند : الشّعر کلامٌ مِن کلام العرب جزلٌ تتکلّم به فی نوادیها و تَسُلُّ به الضغائن بینها ، و گفت : سپس این ابیات را خواندند : قَلَّدتُکَ الشِّعرَ یا سَلَامةَ ذاالــــ إفضال ، و الشَّی ءُ حَیثُمَا جُعِلا وَ الشِّعرُ یَستَـنـزِلُ الکَرِیمَ ، کَما یُنـزِلُ رَعدُ السَّحابَــةِ السِّــیَـلا ( واضح است که شعر جاهلی یکی از منابع مهم تاریخی برای آگاهی از اوضاع قبل از اسـلام در شبه جزیره بوده و هست و عنوان « دیوان العــرب » شلیسته آنهاست . در همین کتاب نوشته شده که : « میان مردم در اینکه أشـعر شعراء جاهلی که بوده اختلاف بوده اسـت و اکثر قوم برآن بودند که شاعرترین إمرؤالقیس بوده . از أصمعی است که گفته : کَفَاکَ مِن الشِّعراءِ أربَعَهَ : زهیرإذا طَرَبَ ، النابغه إذا رَهِبَ و الأعشی إذا غَضَبَ و عنتره إذا کَلِبَ . و حکی الأصمعی عن إبن أبی طرفه : کَفَاکَ مِن الشّعراءِ أربعه : زهیـر إذا رغـب و النابغـه إذا رهب و الأعشی إذا طرب و عنتره إذا کـلب ، و زاد القوم و جریر إذا غضب » در جایی دیگر از همـین کتاب آمـده که : « خلیـفه ی دوّم عمر بن خـطاب رضی ا... عنه قـوم نابغه را گفت : کدامیک از شاعران شما گفته : حلفتُ ، فلَم أترک لِنفسک رِیبَةً وَ لَیسَ وَراءَ ا...ِ للمَرءِ مَذهبُ گفتند : نابغه یا امیرالمؤمنـین ، پس گفت : کدام شاعـر شما گفتـه ... إلی آخره ، باز گفتنـد نابغه ، و او گفت : هُو أشعر شعرائکُم . هم باز در صفحه ی 56 کتاب أبی زید القرشی نوشته شده که : «دو مرد خدمت پیامبر صلواة ا... علیه رفته عرض کردنـد : ای پیامبـر خدا اگر دو بیت از إمرؤالقیـس نبود ما هلاک شده بودیم ، فرمودنـد : چگـونه؟ عرض کردند: آبی که با خود داشتیم تمام شده بود و به این دو بیت از إمرؤالقیس استدلال کرده و به آب رسیدیم: وَ لَمّا رَأت أنّ الشَّرِیعهَ وِردُهَا وَ أنَّ البَیَاضَ مِن فَرَائِصِهَا دَامی تَیَمَّمَتِ العَینَ الّتِی جَنبَ ضَارِجٍ یُفِی ءُ عَلَیهَا الظِّلُّ عَرمَضُهَا الطامِی پیامبر صلواة ا... علیه فرمودند : أمّا إنّی لو أدرکتُه لَنَفَعتُه ، و کأنّی أنظر إلی صُفرَته و بَیَاض إبطَیه وَ حُمُوشَه سَاقَیه ، فی یده لِواءُ الشُّعَراء یَتَدَهدَی بِهم فی النّار . ( در بسیاری از کتب حدیث و معجم البلدان و الشّعر و الشّعراء هم اشاره شده ) خبر پیامبر صلواة ا... علیه در مورد آخرت إمرؤالقیس ربـطی به شعر سـرودن و یا معروفـیتش ندارد بلکه آن بـر می گردد به رفتـار وی و محتـوی اشعـارش ، به قول إبن دأب در حدیث فـرزدق که گفته : « إمرؤالقیس بیشترین مورد را برای زنان گفته و بسیار به ایشان تمایل داشته ، به اندازه ای که پدرش حُجر از آن کراهت و شرم داشت » . اشعار إمرؤالقیس بسیار غنی و زیبا هستند اما أغراض شعـرش بیشـتر حـول و حـوش زن و شهوت رانی بوده و نمونه ی یک شعر بسیار عریان است و با وجود آنکه بسیاری اشعارش را دوست داشتند و با ذوقشان هم سازگاری داشت لیکن شاعر به یک باره شرم را به کنار نهاده و از خیانتهایش به فلان قوم و فلان زن داستانها گفته . به هر حال نمی توان منـکر زیبایـی و درجه اولـی اشـعارش شد و کـسی هم تا الآن منکـر ایـن نبـوده ، اگـر هـم نقـد و ایـرادی بوده بیشتـر بر سر محتـوای اشعــار بـوده واینکـه چنان شاعری می توانست اشعاری به همان خوبی اما مفید و سازنده بسراید . باز هم به سراغ کتاب أبی زید القرشی می رویم : « ذکر إبن دأب : أن الأعشی خرج یرید النّبی صلواة ا... علیه فقال شعراً حتّی إذا کَان ببعض الطریق نَفَرَت به راحلتُهُ فقتلته و لمّا أُنشِدَ شعرهُ الّذی یقول فیه : فآلیتُ لا أرثی لَها مِن کَلالَهٍ و لا مِن حَفاً حَتّی تلاقی م ح م د اً متی ماتُنافی عندَ بَابِ إبن هاشمٍ تفوزی ، و تلقی من فواضلِه یَدا قال النّبی صلواه ا... علیه کاد ینجو ، و لمّا ( قوله و لما ، أی و لم ینج ، أی لم یحصل له الفوز بالإسلام ) از روایات فوق در می یابیم هیچ متقـدّم یا متأخـری با ارائـه ی سند و مدرک و دلـیل درسـت و تاریخـی نمی تواند منکر وجود شاعران عصر جاهلی شود ، مگر ... !؟ بودن روایات متواتر و بسیاری گونه های آن دقیقا موجب اثبات مسئله است ، فرض کنیم درباره ی سقراط فقط یک قول یا مدرک وجود داشته باشد ، اذهان در مورد وجود چنین شخصیّتی شک می کند ، اما قول و مدرک بسیار در مورد او و نقل روایتـی از زندگانی اش حتی با مقداری تغییر و اختلاف ، خصوصا که در میان ملل مختلف رواج داشته باشد بودنش را بدون شک می گرداند حال گفته ای از او مورد شک باشد یا اختلاف بر سر راست دست بودن یا چپ دست بودن سقراط باشد ، فرقی نمی کند ، اصل آن است که سقراط وجود داشته . ادعای أبوجعفرالنّحاس بعدها طرفدارانی پیدا کرد و امروز هم بعضی بر همان قولند امّا آیا فقط یک رأی از یک نفر می تواند تمامی اسناد و شواهد و روایات مستند موجود را زیر سؤال ببرد ، اسناد مربوط به زمانی دورتر اززمان أبوجعفر و حتّی حمادالراویه هم ، قول و اقوال کثیر است و جای فصل المقال قلیل .

             سیّد مجدالدّین (قلندر) هاشمی کرمانشاه 4/1/1387